• ۲۸ مرداد ۱۴۰۵

سهیل رسانه: نگاهی نو، به جهانی کهنه

نرگس باجغلی و ولی نصر فارین افیرز (اصل مقاله)

ژوئیه/آگوست ۲۰۲۶ | منتشر شده در ۳ ژوئن ۲۰۲۶

این مقاله در نشریۀ فارین افیرز به قلم دو پژوهشگر آمریکایی ایرانی تبار نوشته شده است. هرچند سعی آن‌ها بر آن بوده که بی‌طرف باشند، اما بی‌طرفی در نشریات آمریکا، همانند بسیاری از کشورها، با حفظ کلیشه‌های تعیین شده است و به همین جهت، فارغ از تصورات و عقاید سلیقه‌ای که همۀ ما داریم، اشکالات فنی و محتوایی به این مقاله وارد است؛ خصوصا بی‌توجهی به واقعیت‌های جامعه‌شناختی و روان شناختی عمومی جامعۀ ایران.

 در آغاز جنگِ ایالات متحده و اسرائیل ضد ایران در فوریه ۲۰۲۶، جمهوری اسلامی آسیب دیده و ضعیف به نظر می‌رسید؛ بمباران‌های گسترده، صنعت و زیرساخت‌ها را نابود کرده بود و محاصره دریایی ایالات متحده، اقتصاد بیمار را ویران کرده بود. در اوایل ماه مارس، دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، در هواپیمای ایر فورس وان به خبرنگاران گفت: “ما تمام امپراتوری شیطانی آن‌ها را نابود کرده‌ایم.” چند هفته بعد، او “پیروزی کامل و تمام عیار” را اعلام کرد.

 با این حال، با گذشت سه ماه از آن زمان، صحنه کاملا متفاوت به نظر می‌رسد؛ ایران ظرفیت نظامی و صنعتی‌اش را حفظ کرده است و با وجودِ درخواست ترامپ از ایرانیان برای «سرنگونی رژیم» هیچ قیام مردمی در شرف وقوع نیست. هدف اولیۀ جنگ – وارد کردن ضربه مهلک به جمهوری اسلامی – دست نیافتنی به نظر می‌رسد.

  کورۀ جنگ به جای آن که ایران را ذوب کند، آن را به شکل پیش‌بینی نشده‌ای آبدیده کرده است. جمهوری اسلامی، برای بقا و آفرینش مزایای راهبردیِ جدید، مجبور به سازگاری و نوآوری شد و نحوه جنگیدن، اداره دولت و مدیریت جامعه را تغییر داده است و این کار را هم با سرعتی بی‌سابقه‌ای انجام ‌داده است. تهران اکنون به دستاوردهایش اطمینان دارد و مصمم است که این دستاوردها را در داخل و خارج از کشور تثبیت کند. این جنگ باعث ظهور ایران جدیدی شده است؛ ایرانی که خاورمیانه را تغییر خواهد داد و بر فرایند‌های ژئوپلیتیک منطقه طی سال‌های آینده تأثیر خواهد گذاشت.

  توالی آرام

 اسرائیل و ایالات متحده، با احساس این که نظامِ ایران در جریانِ جنگ ۱۲ روزه اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ و «قیام مردمی» در ژانویه ۲۰۲۶ تضعیف شده است، در ۲۸ فوریه، حملات هواییشان را به ایران آغاز کردند و با ترورهای هدفمندِ مقام‌های ایرانی، منتظر پیروزی برق آسایی بودند. اما بریدن سرها، منجر به فروپاشی نظام نشد. در عوض، در را برای نسل جدیدی گشود تا بر اریکۀ قدرت تکیه بزند.

 بسیاری از ناظران غربی، رهبری جدیدی را که تحت سلطۀ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در طول جنگ ظهور کرد، از نظر ایدئولوژیکی تندروتر و در برابر ایالات متحده و اسرائیل ستیزه جوتر می‌دانند. اما این تمام ماجرا نیست؛ آن چه واقعا آن‌ها را متمایز می‌کند، ظریف‌تر و عمیق‌تر است. توجه ناظران خارج از ایران، به تعداد انگشت شماری از رهبران ارشد مانند مجتبی خامنه‌ای، رهبر جدید، محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس و احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی جلب شده است. با این حال، دگرگونی در عمقِ رده‌های پایین‌تر مقام‌های ایرانی مهم‌تر است؛ نسل جدیدی از فرماندهان سپاه و مقام‌های امنیتی غیرنظامی که پس از انقلاب ۱۹۷۹ به سن بلوغ رسیده‌اند. آن‌ها اکنون مناصب کلیدی تصمیم‌گیری را در اختیار دارند و دیدگاه ملی‌گرایانۀ آن‌ها دربارۀ کشورداری و امنیت، چهرۀ تازه‌ای به جمهوری اسلامی می‌بخشد.

 جهان‌بینی نسل بنیانگذار انقلاب، از جمله رهبران سابق، روح‌الله خمینی و علی خامنه‌ای، با مخالفت طولانی ایشان با حکومت مورد حمایت آمریکا در زمان محمدرضا شاه پهلوی و سال‌های سپری شده در زندان‌های شاه یا تبعید شکل گرفته است. کسانی که امروز در راس قدرت هستند، نسل دوم انقلابیون ایران، از جمله مجتبی خامنه‌ای، قالیباف و وحیدی، در دوران جنگ ایران و عراق نوجوان و جوان بودند. جهان‌بینی آن‌ها در سنگرهای طولانی‌ترین جنگ متعارف قرن بیستم شکل گرفته است. کسانی که در طبقه مدیریتی جدید نیروهای سیاسی و مسلح ایران، نسل سوم انقلاب قرار دارند، چیزی جز ایرانِ پس از انقلاب نمی‌شناسند. اعضای این طبقه از افسران نیروهای مسلح و سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی وابسته به آن‌ها، فرهنگی ساختاریافته و تکنوکراتیک و دیدگاهی استراتژیک را مبتنی بر دفاع ملی و نه ایدئولوژی انقلابی اتخاذ کردند و آنها با اعتماد به نفس رهبرانی حکومت می‌کنند که معتقدند با موفقیت از ایران در دو جنگ ضد قدرت‌های برتر نظامی (جنگ ۱۲ روزه سال گذشته و درگیری بسیار بزرگتر امسال) دفاع کرده‌اند و به چیزی دست یافته‌اند که انقلاب صرفا وعده آن را داده بود؛ تضعیف واقعی قدرت آمریکا در خاورمیانه.

 رهبر قبلی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، که در اولین روز جنگ فوریه کشته شد، محصول جریان‌های فکری و سیاسی ایران پیش از انقلاب در دوران پهلوی بود. آموزش سیاسی او با بحث و جدل با ملی‌گرایان سکولار، چپ‌گرایان و لیبرال‌هایی که اهداف او را در سرنگونی سلطنت و ایستادگی در برابر امپریالیسم غرب دنبال می‌کردند، تقویت شده بود. رهبران انقلاب پس از به قدرت رسیدن، ایدئولوژی خود را بر ایران تحمیل کردند، اما هرگز بر ناامنی ذاتی در ادعای حق حکومت بر جامعه‌ای که کاملاً تسلیم نمی‌شد، غلبه نکردند.

نسل جدید هیچ‌کدام از این‌ها را از نزدیک نمی‌شناسد. اکثر آنها در زمان تأسیس جمهوری اسلامی کودک بودند و با اعتقاد به حق حکومت بزرگ شده بودند. این مردان برای رسیدن به قدرت نجنگیدند؛ آنها در نهادهای قدرت به بلوغ رسیدند و مشروعیت خود را بدیهی دانستند. ناامنی که نسل بنیانگذار را مشخص می‌کرد – نیاز مداوم به اثبات واقعی بودن انقلاب، جدی بودن ادعاهای آن و شکست واقعی نخبگان قدیمی – تا حد زیادی وجود ندارد. آنها از یک انقلاب دفاع نمی‌کنند. آنها یک دولت را اداره می‌کنند.

 رهبر قبلی، آیت‌الله علی خامنه‌ای که در اولین روز جنگ فوریه جانش را از دست داد، محصول جریان‌های فکری و سیاسی ایران پیش از انقلاب در دوران پهلوی بود. آموزش سیاسی او با بحث و جدل با ملی‌گرایان سکولار، چپ‌گرایان و لیبرال‌هایی تقویت شده بود که در مسیر سرنگونی سلطنت و ایستادگی در برابر امپریالیسم غرب اهداف مشابهی با او داشتند. رهبران انقلاب پس از رسیدن به قدرت، هر چند توانستند ایدئولوژیشان را بر ایران تحمیل کنند، اما هرگز نتوانستند بر ناامنیِ ناشی از ادعای حقِ حکومت بر جامعه‌ای که کاملا در برابرشان تسلیم نمی‌شد، غلبه کنند.

  نسل جدید هیچ‌کدام از این‌ها را از نزدیک نمی‌شناسد. بیشترشان، در زمان تأسیس جمهوری اسلامی کودک بودند و با اعتقاد به حق حکومت بزرگ شده بودند. این مردان برای رسیدن به قدرت نجنگیدند؛ آن‌ها در نهادهای قدرت به بلوغ رسیدند و مشروعیتشان را بدیهی دانستند. ناامنی حاکم بر نسل بنیانگذار که آن‌ها را مجبور می‌کرد برای اثبات واقعیت‌های انقلابی، جدی بودن ادعاهایشان و ناکامی نخبگان قبلی  تلاش کنند، این روزها مشاهده نمی‌شود. نسل جدید مجبور نیست از انقلاب دفاع کنند، آن‌ها در حال ادارۀ یک  کشورند.

 این تمایز روانشناختی پیامدهای عملی عظیمی دارد. وقتی نسل علی خامنه‌ای با جهان روبرو می‌شد- در مذاکرات گروگان‌گیری، مذاکرات هسته‌ای، درگیری‌های منطقه‌ای- همواره موجی از شکایت به دنبال آن می‌آمد؛ صدایی که در لفاظی‌های بی‌عدالتی تاریخی و دفاع از حقانیت اسلامی بلند می‌شد. این شکایت قوی و واقعی بود، اما یک نقطه ضعف راهبردی محسوب می‌شد. این امر آن‌ها را قابل پیش‌بینی، تدافعی و مستعد اشتباه گرفتن دفاع از ایدئولوژی خود با دفاع از منافع ملی ایران می‌کرد، که همیشه به طور مرتب با هم همسو نبود.

 نسل جدید، انقلاب را از سیاست‌مداری جدا کرده است. در داخل و خارج از کشور، نه از خودبزرگ‌بینی انقلابی حمایت می‌کند و نه از کنشگری انقلابی. رهبران جدید، بازیگران اصلی هستند؛ ملی‌گرایان عمل‌گرا و سرسخت که با ارزیابی دقیق از توانایی‌ها و آسیب‌پذیری‌های ایران عمل می‌کنند. برخلاف اسلافشان، آن‌ها می‌توانند صبر راهبردین به خرج دهند و قاطعانه عمل کنند. آن‌ها به نقاط ضعف ایران پیاپی و آشکار نگاه می‌کنند – کاری که نسل بنیانگذار برای انجام صادقانه آن بسیار نامطمئن بود – و با آن‌ها با عنوان مشکلاتی که باید حل شوند، برخورد می‌کنند. این غریزه، محرک تغییراتی بود که تهران بین دو جنگ ایجاد کرد.

 آبدیده در میدان نبرد

 پیش از حملهٔ آمریکا و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، حاکمان ایران تصور می‌کردند می‌توانند وضعیت نه جنگ و نه صلح با آمریکا و اسرائیل را برای همیشه ادامه دهند. اما این تصور اشتباه از آب درآمد و از همان لحظه‌ای که جنگ ۱۲روزه پایان یافت، روند بازنگری در این خوش‌بینی و بی‌احتیاطی آغاز شد.

 رهبری جدید سپاه پاسداران انتظار داشت آتش‌بس ژوئن دوام نیاورد و جنگ دیگری در پی آن رخ دهد؛ جنگی که این بار ممکن بود آمریکا نیز از همان ابتدا مستقیماً در آن درگیر باشد.

 دانشگاه‌ها، مؤسسات پژوهشی، اندیشکده‌ها و نهادهای دولتی ایران شروع به برگزاری نشست‌ها و بحث‌هایی دربارهٔ درس‌های آموخته‌شده از جنگ و تغییرات ضروری کردند. در همان هشت ماه، تغییرات نهادی بیشتری رخ داد تا مجموع تغییراتی که در ده سال پیش از آن روی داده بود.

 بسیاری از تصمیم‌گیری‌های اجرایی در حوزه‌های تجارت، کشاورزی و مدیریت خدمات اقتصادی و اجتماعی، از تهران به مراکز استان‌ها واگذار شد. همچنین نهادهایی که مسئولیت تبلیغات، ارتباط با افکار عمومی داخلی و انتشار اطلاعات در خارج از کشور را بر عهده داشتند، دستخوش یک بازسازی نسلی شدند.

 سال‌ها رخوت و کندیِ نهادی، ویژگی اصلی بوروکراسی جمهوری اسلامی بود؛ اما اکنون این وضعیت جای خود را به ضرورتِ انطباق سریع با شرایط جدید داده بود. در این روند، مدیران و تصمیم‌گیران تکنوکرات ابتکار عمل را در دست گرفتند.

 پس از کشته شدن خامنه‌ای در حمله هوایی آمریکا و اسرائیل، جانشینی پسرش مجتبی سریع و به طرز چشمگیری منظم بود. نسل جدیدی که از جنگ ژوئن ۲۰۲۵ ظهور کرده بود، او را تا حدودی به این دلیل انتخاب کرد که او مدت‌ها از آنها حمایت کرده بود. مجتبی عضو سپاه پاسداران بود و قبل از ورود به حوزه علمیه برای روحانی شدن، در جنگ ایران و عراق جنگیده بود. او بعداً در کنار پدرش خدمت کرد و بر تحولات سپاه و ظهور رهبری آینده آن نظارت داشت. صعود مجتبی، تحول نسلی را تأیید و تسریع کرد و نه فروپاشی نهادی مورد انتظار واشنگتن، بلکه برعکس آن را به بار آورد.

 نحوه کشته شدن خامنه‌ای بزرگ، در خانه‌اش و نه در پناهگاه، بسیار مهم بود. رهبران جدید بلافاصله مرگ او را به عنوان شهادت مطرح کردند و این چارچوب‌بندی جواب داد. ترور خامنه‌ای به جای تضعیف روحیه نظام، به نسل جدید رهبران جهت و هدف داد. اولین اقدام آن‌ها بسیج کردن اعضای عادی جمهوری اسلامی پیرامون مرگ او بود. این پیام همچنین بخش بزرگتری از جامعه ایران را به سمت پرچم سوق داد. رفتار ایران در جنگ بعدی، رویکرد تکنوکراتیک نسل جدید را منعکس می‌کرد. جمهوری اسلامی مدت‌ها در میان هزارتوی آشفته‌ای از مراکز قدرت رقیب عمل کرده بود که منجر به بحث‌های داخلی بی‌پایان و سکون و بی‌تحرکی شده بود. اما بین دو جنگ، این هرج و مرج جای خود را به نظم و انضباط سازمانی و انعطاف‌پذیری داد. یک شورای عالی دفاع جدید- به رهبری ژنرال‌های سپاه، عبدالرحیم موسوی، محمد پاکپور و علی شمخانی- برای تسریع تغییرات نظامی ایجاد شد. قالیباف، ژنرال سابق سپاه که در سال ۲۰۲۰ رئیس مجلس شد و علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، نقش‌های موازی در بوروکراسی غیرنظامی و اقتصادی ایفا کردند و از طریق وزارتخانه‌های دولتی و مقام‌های شهری کار کردند. این مردان که از کهنه سربازان جنگ ایران و عراق بودند، آموخته بودند که در خطوط مقدم، در برابر مشکلات غیرقابل عبور، مدیریت کنند. نسل بنیانگذار انقلاب، در مواجهه با بزرگترین چالش ایران از دهه ۱۹۸۰، به سرعت به سازماندهی مجدد کشورداری پیرامون جنگ روی آوردند. این رهبران مسن‌تر بر گذار به نسل جدید نظارت داشتند، نسلی که به سرعت گره‌های پراکنده قدرت را در یک ساختار تصمیم‌گیری منسجم سازماندهی مجدد کرد، ساختاری که می‌توانست پس از فقدان هر رهبر واحدی، دوام بیاورد.

 توازن جدید قدرت

 مهم‌ترین پیروزی برای نسل جدید رهبران، این است که راهبردشان مؤثر واقع شد. دولت از سقوط جان سالم به در برد. در برابر بمباران‌های تنبیهی ایالات متحده و اسرائیل مقاومت کرد، کنترل تنگه هرمز را به دست گرفت و با محاصره دریایی ایالات متحده روبرو شد. در این فرآیند، میدان نبرد را به خلیج فارس گسترش داد و خسارات سنگینی به شانزده پایگاه ایالات متحده وارد کرد و چندین پایگاه را غیرفعال ساخت. در ماه مارس، شبه‌نظامیان عراقی ایالات متحده را مجبور به ترک کمپ ویکتوری کردند؛ یکی از تأسیسات نظامی بزرگ ایالات متحده در بغداد که نیروهای آمریکایی از سال ۲۰۰۳ آن را اشغال کرده بودند.

 حملات ایران همچنین، در میان کشورهای خلیج فارس بحران اعتماد ایجاد کرد. ایالات متحده جنگ را به شهرها و زیرساخت‌های حیاتی آن‌ها کشاند و در محافظت از آن‌ها شکست خورد. اقتصادشان هم به این سبب آسیب‌ جدی دیده است. بی‌اعتماد بین پایتخت‌های خلیج فارس و واشنگتن از این درگیری‌های جاری بیشتر دوام خواهد آورد. هنوز این سوال مطرح است که چه تعداد پایگاه آمریکایی بازسازی خواهد شد و آیا ایالات متحده یا متحدان عربش، از آن‌ها ضد ایران که نشان داده می‌تواند تنگه هرمز را در اختیار بگیرد، استفاده زیادی خواهند برد یا خیر؟

 ایران با بستن تنگه هرمز و هدف قرار دادن زیرساخت‌های انرژی، هزینه‌های قابل توجهی را بر بازارهای جهانی انرژی و تجارت تحمیل کرد. این تهاجم – ترکیبی از حملات پهپادی، “ناوگان پشه‌ای” قایق‌های تندرو و تهدید مین‌ها – توانایی‌هایی را نشان داد که واشنگتن مدت‌ها آن‌ها را نادیده گرفته بود. تهران بن‌بست حاصل را با چشم توازن قدرت جدیدی می‌بیند. محاصره دریایی ایالات متحده، اقتصاد ایران را تحت فشار قرار داده است، اما به قیمت آشکار کردن اهمیت راهبردی تسلط ایران بر تنگه هرمز. ایالات متحده با تغییر از جنگ هوایی به محاصره دریایی، در واقع اعتراف کرد که ایران میدان نبردی را که درگیری در آن رخ خواهد داد، تغییر داده است.

  ترامپ محاصره دریایی را به سان راه حلی جادویی برای پیروزی در جنگ پذیرفت، اما این کار تنها فشار بیشتری بر اقتصاد جهانی وارد کرد. بن‌بست میان دو طرف درگیر زمانی وارد مرحله‌ای راهبردی‌تر شد که رهبری ایران بر این نکته تاکید کرد که جنگ تنها زمانی پایان خواهد یافت که ایالات متحده و ایران همزمان به محاصرهٔ دریایی بر خلیج فارس پایان دهند. در ادامه، استیلا بر تنگه که گلوگاه اقتصادی بی‌شک حیاتی برای جهان محسوب می‌شود، به سان اهرمی اقتصادی و عاملی بازدارنده در برابر حملات آینده، در خدمت تهران خواهد بود. برای رهبران ایران، این قدرت تازه به دست آمده تا حدودی، هزینه‌هایی جبران می‌کند که در طول جنگ متحمل شده است؛تضعیف متحد لبنانیش، حزب‌الله و سایر شکست‌هایی که در سال‌های اخیر متحمل شده است، از جمله حذف سوریه در جایگاهِ کریدوری راهبردی پس از سقوط حکومتِ بشار اسد، وفادارترین متحد ایران در جهان عرب.

  از دید تهران، برای ایالات متحده، مهار چند دهه‌ای ایران به پایان رسیده است. نظم جدید منطقه‌ای کمتر با برتری آمریکا و بیشتر با چندقطبی بودن تعریف خواهد شد، به طوری که چین در روندی فزاینده، به بازیگری محوری و ایران به بازیگر نقش مکمل و نه حاشیه‌ای تبدیل می‌شود. تهران قصد دارد این دستاوردها را در هر توافقی که به جنگ پایان دهد، تضمین کند. اصرارش بر حفظ تنگه هرمز و اخذ عوارض از کشتی‌های عبوری و پیش‌شرط‌هایش برای مذاکرات – آتش‌بس در لبنان و پایان محاصره دریایی ایالات متحده – نشان دهنده باور رهبری است که جنگ، موازنۀ قدرت را به نفعش تغییر داده است. حاکمان جدید ایران بر این اساس مذاکره می‌کنند.

 چیرگی منطق سیاست‌مداری، بر ایده‌ئولوژی

 ایران با به‌کارگیری درس‌های جنگ دوازده روزه، با سرعتی شگفت‌انگیز، این دستاوردهای راهبردین را به دست آورده است. در ژوئن ۲۰۲۵، ایران در وضعیتی قرار گرفته بود که با شروط اسرائیل می‌جنگید. این بار، مصمم بود که بر اساسِ شروط خودش بجنگد. فراتر از سازماندهی مجدد ارتش ایران، چندین تحول خاص روی داد: یکی از آن‌ها حمله تهران به زیرساخت‌های اطلاعاتی بود. فرماندهان ایرانی خیلی زود فهمیدند که نمی‌توانند با مزایای ایالات متحده و اسرائیل در اطلاعات ماهواره‌ای، حملات دقیق و دفاع هوایی یکپارچه برابری کنند. کاری که آن‌ها می‌توانستند انجام دهند، آن بود که تصمیم‌گیرانِ آمریکایی و اسرائیلی میدان نبرد را با ایجاد شکاف بین مشاهداتِ حسگرها و تفاسیر فرماندهان ناامید کنند. حمله به تأسیسات راداری ایالات متحده در سراسر خلیج فارس، زیرساخت‌های هشدار اولیه و هدف‌گیری را که زیربنای عملیات هوایی ایالات متحده و اسرائیل در منطقه بود، تضعیف کرد. ایران به طور سازمند کوشید تا برتری فناوری دشمن را از بین ببرد، نه این که مستقیما با آن مقابله کند.

 تصرف تنگه هرمز، تحول مهم دیگری بود. بستن تنگه از مدت‌ها پیش، در تهران به سانِ گزینه‌ای عملی، به بحث گذاشته شده بود و مدت‌ها در واشنگتن به این سبب که به فرایندِ صادراتِ خود ایران آسیب خواهد رساند، رد می‌شد. علاوه بر این، مقام‌های آمریکایی استدلال می‌کردند که قدرت دریایی ایالات متحده می‌تواند ناوگان سطحی ایران را در آغاز جنگ نابود کند و عملا توانایی تهران را برای بستن تنگه از بین ببرد. ایران ثابت کرد که همه این فرضیات اشتباه است. بیش از چهار دهه، دکترین نظامی ایران بر جنگ نامتقارن متمرکز بود که برای بهره‌برداری از نقاط آسیب‌پذیر نیروهای متعارف ایالات متحده و اسرائیل طراحی شده بود. برای بستن تنگه نیازی به نیروی دریایی سنتی نداشت. با استفاده از پهپادها، قایق‌های تندرو و تهدید مین‌ها، کنترل تنگه را اعمال می‌کرد – فشار را به طور روشمند تنظیم می‌کرد، آن را برای هفته‌ها حفظ می‌کرد و از رویارویی کاملی که برای پیروزی در آن آمادگی نداشت، خودداری می کرد.

 تنگه هرمز اکنون از دیدِ همه طرف‌ها، به سانِ دارایی ایران شناخته می‌شود، نه خط دریایی گشوده‌ای با ضمانت آمریکا. تحلیلگری ایرانی به ما گفت: «کاهش تحریم‌ها دیگر برای ما مهم نیست، زیرا می‌دانیم که این اتفاق نخواهد افتاد و حتی اگر بیفتد، طولانی مدت نخواهد بود. ما اشتباهات گذشته را تکرار نمی‌کنیم. اکنون مدیریت هرمز کلید اصلی است.» این امر، نشان دهندۀ تغییر جهت اساسی در راهبردِ اقتصادی ایران است؛ چشم‌پوشی از پیگیری ادغام مجدد در نظام مالی غرب که نسل جدید، آن را غیرقابل دستیابی می‌داند و به سمت استفاده از تسلط ایران بر جغرافیای حیاتی پیش می‌رود.

 این جنگ همچنین، تهران را مجبور کرده است تا اتحاد تاکتیکی خود را با چین تعمیق بخشد و آن را به نوعی همکاری راهبردی نزدیک کند. رهبری ایران به این نتیجه رسیده است که هیچ راهی برای عادی‌سازی روابط با ایالات متحده وجود ندارد، اما امکان آن را هم ندارد که با فشارهای ایالات متحده و اسرائیل به تنهایی مقابله کند. تهران معتقد است: پکن، ایران مقاوم را به چشمِ متحدی شایسته و ثبات شده می‌بیند. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در ماه مه، پس از دیدار با همتای چینی‌اش در پکن گفت: “دوستان چینی ما معتقدند: جایگاه بین‌المللی ایران از زمان شروع جنگ بهبود یافته است. دورۀ جدیدی از همکاری بین ایران و چین در پیش است.” رهبران ایران که با وظیفه نهایی بازسازی پس از جنگ روبرو هستند، بیش از هر زمان دیگری، پذیرای آن هستند که چین را در جایگاهِ شریک خارجی اصلی خود برای بازسازی و بهبود اقتصادی قرار دهند.

  کارزار رسانه‌ای تهران در طول جنگ، باز هم نشان داد که رویه‌های گذشته را کنار گذاشته است. پیام‌رسانی دولت ایران از طریق رسانه‌ها و کانال‌های دیپلماتیک، نشان‌دهندهٔ درک عمیقی از مخاطبان بین‌المللی بود. سفارت‌های ایران در شبکه‌های اجتماعی، محتوای فراگیری منتشر می‌کردند، از جمله ویدیوهای پویانماییِ موزیکال با شخصیت‌های لِگویی که گفت‌وگوهای عمومی را بسیار فراتر از خاورمیانه دامن می‌زد. روایت ایران از جنگ، نه تنها در کشورهای عربی، آفریقا، آمریکای لاتین و جنوب شرقی آسیا، بلکه حتی در ایالات متحده و اروپا هم به گوش مخاطبان رسید و برایشان قانع‌کننده بود. ارتباطات راهبردی ایران، همان چابکیِ کارشناسی‌شده‌ای را بازتاب می‌دهد که در عملیات نظامی نیز دیده شده است.

 در نهایت، رهبران ایران به این درک رسیده‌اند که مشکلات اقتصادی بزرگترین تهدید برای ثبات سیاسی آن‌هاست. درسی که  از اعتراضات سراسری اخیر گرفتند، آن بود که نارضایتی اقتصادی به سان عامل تقویت‌کننده‌ای برای مخالفان عمل می‌کند. به محض اعلام آتش‌بس در ماه آوریل، دولت با یک بسته اصلاحات اقتصادی پیش رفت و تعدادی از یارانه‌ها و برنامه‌های تحت حمایت سیاسی را پایان داد، اقدامی که رهبری آن را برای مدیریت پیامدهای اقتصادی جنگ ضروری دانست. عجله برای انتشار طرح‌های بازسازی ساختاری، اعم از پل‌ها، راه‌آهن و بیمارستان‌ها نشان می‌دهد که دولت به سویِ قرارداد اجتماعی جدیدی حرکت می‌کند؛ قراردادی که بر شایستگی اثبات‌شده به جای ایدئولوژی استوار خواهد بود. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نمایش عمومی از قابلیت‌های تکنوکراتیکش را در میدان نبرد انجام داده است. این که آیا این قابلیت، می‌تواند همان کارایی را در مدیریت اقتصاد به ارمغان بیاورد، سؤالی است که رهبران جدید ایران اکنون از خود می‌پرسند.

 چرخش ملی‌گرایانه

 پس از قیام‌های گسترده و سرکوبِ معترضان در ژانویه ۲۰۲۶، این طور وانمود می‌شد که ایرانیان ضد نظام حاکم متحد شده‌اند. در آن زمان، عرصۀ سیاسی ایران این طور به نمایش گذاشته شده بود؛ شکاف بین جمعیتی بی‌قرار که از انزوا و درد عمیق‌تر تحریم‌های اقتصادی ایالات متحده خسته شده بودند و دولتی که به طور فزاینده‌ای نامحبوب و درگیر جنگ است. جنگ این چشم‌انداز را پیچیده‌تر کرد.

 ویرانگری‌های جنگ گسترده بوده است؛ زیرساخت‌های عمومی، کارخانه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها، بناهای تاریخی و حتی کل محله‌ها در فهرست ویرانی قرار داشتند. در حالی که بمب‌ها و موشک‌های اسرائیلی و آمریکایی این منطقه را بمباران می‌کردند، ترامپ تهدید کرد که جدایی‌طلبان را مسلح خواهد کرد، مرزهای ایران را از نو ترسیم خواهد کرد، اقتصاد آن را نابود خواهد کرد و تمدنش را ریشه‌کن خواهد کرد. این حملات نظامی و لفظی در کنار هم، واکنش ملی‌گرایانه‌ای را برانگیخت که از تقسیم‌بندی‌های سیاسی موجود فراتر رفت. خشم عمومی ضد نظام از بین نرفته است. غم، ناامیدی و نارضایتیِ انباشته از دهه‌ها سوءمدیریت و سرکوب همچنان باقی است. آن چه تغییر کرده است، چشم‌انداز سیاسی است که در آن این احساسات ابراز می‌شوند. اکنون نارضایتی‌ها از طریق مبارزه‌ای ملی ضدِ دشمنی خارجی کم رنگ می‌شود که ایرانیان آن را با هجوم اسکندر مقدونی که امپراتوری ایران را در قرن چهارم پیش از میلاد فتح کرد، لشکریان عرب که در قرن هفتم میلادی حمله کردند و مغول‌ها که شش قرن پس از آن آمدند، مقایسه می‌کنند.

 برخلاف انتظار آمریکا و اسرائیل، جنگ باعث تظاهرات خیابانی نشده است. هر چه بیشتر طول می‌کشید، نظام حاکم، کمتر در معرض تهدید قیام‌ عمومی قرار می‌گرفت. جامعه ایران نه ضدِ دولت، بلکه در کنار آن بسیج شد، روزانه در سراسر کشور راهپیمایی برگزار می‌کرد، زنجیره‌های انسانی برای محافظت از نیروگاه‌ها تشکیل می‌داد و روی پل‌هایی که ترامپ تهدید کرده بود، تجمع می‌کرد. شکاف شدید بین دولت و جامعه که در ژانویه مشخصۀ ایران بود، محو شد؛ نه از طریق اقناع یا سرکوب، بلکه از طریق تجربه مشترک زندگی در میان بمباران و مشاهده ویرانی‌های ناشی از آن.

 طبق تحلیل بلومبرگ، دو سوم اهدافی که در تهران، پیش از آتش‌بس در معرضِ حملات قرار گرفتند، ساختمان‌های مسکونی، تجاری و سایر ساختمان‌های غیرنظامی بودند. ایرانیان در مصاحبه‌های متعددی از انفجارهایی صحبت می‌کردند که شب و روز، وجودشان را می‌لرزاند و زخم‌های روانی عمیقی بر جا می‌گذاشت. برای آن‌ها، نیروهای مسلح ایران دیگر ستمگر نبودند، بلکه مدافع بودند. شعاری که در راهپیمایی‌های سراسر ایران برای تشویق حملات موشکی و پهپادی ایران شنیده می‌شد، تغییر حال و هوایشان را نشان می‌داد: “بزن که خوب می‌زنی!” همان طور که محمد مهدی اردبیلی، فیلسوف و مخالف ایرانی، در هفته پنجم جنگ در تهران گفت: “در این برهه از زمان، جمهوری اسلامی و ایران یکی هستند. اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، ایران سقوط می‌کند.”

 این نگرش به نحوه‌ی مدیریت جنگ در داخل کشور هم کشیده شد. ایرانی‌ها با شگفتی اشاره می‌کردند که با وجود هفته‌ها بمباران و محاصرهٔ دریایی، نه کمبودی در مواد غذایی و سوخت احساس می‌شود و نه زندگی روزمره دستخوش اختلال جدی شده است. یکی از ساکنان تهران به ما گفت: “جُز صدای بمب‌ها، اصلا حس نمی‌کردیم در جنگیم. اگر جمهوری اسلامی همیشه تا این حد کارآمد امور را مدیریت می‌کرد، این همه گلایه از دستشان نداشتیم.” این اظهارنظرها به معنای تأیید نظام نیست، اما نشان می‌دهد که نگاه ایرانی‌ها به رهبرانشان تغییر کرده است.

 قطع اینترنت با تصمیم دولت، این فضا را تشدید کرد. وقتی دولت برای مقابله با عملیات اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل، دسترسی به منابع خارجی را قطع کرد، ایرانی‌ها ناراضی بودند، اما چاره‌ای جز مراجعه به اینترانت و رسانه‌های داخلی نداشتند. این خاموشی، رسانه‌های خارج از کشور و شبکه‌های اجتماعیِ معترض را از دسترس خارج کرد و گفت‌وگوی ملی را به مسیر دیگری برد. دیدگاه‌های تازه و پیچیده‌تری شکل گرفت؛ از جمله دربارهٔ سپاه پاسداران، تهدیدات امنیتی ضد ایران و آن چه کشور ساخته است و باید از آن دفاع کند. یکی از فعالان قدیمی مدنی که بارها به خاطر فعالیت‌هایش بازجویی شده بود، گفت: “همیشه حرف‌های سپاه یا نظام دربارهٔ اسرائیل و آمریکا را نادیده می‌گرفتم، اما در این چند هفته که فقط به پیام‌رسان‌ها و خبرنامه‌های داخلی دسترسی دارم، ناچار شده‌ام مواضعشان را جدی بگیرم و واقعیتِ روزانۀ در معرضِ حمله بودن را ببینم.” استاد دانشگاهی هم به ما گفت: “کشور وارد یک جنگ ملی شده و هویتی تازه در حال شکل‌گیری است.”

 “آیا به اندازه‌ی کافی ایرانی هستی؟”

 جمهوری اسلامی همواره به دنبال برقراری نوعی پیمان اجتماعی با مردم خود بوده، اما مفاد این پیمان در طول تاریخش، دستخوش تغییرات چشمگیری شده است. در سال‌های ابتدایی، این پیمان بر پایه‌ی تحول انقلابی و بازتوزیع ثروت استوار بود. در دهه‌ی ۱۳۷۰ (۱۹۹۰ میلادی)، به سمت رشد اقتصادی و گشایش‌های اجتماعیِ محدود در ازای سکوت سیاسی حرکت کرد. حدود بیست سال پیش، محمود احمدی‌نژاد درآمدهای نفتی را به سمت محرومان سرازیر کرد تا در عوض، وفاداری به ایدئولوژی رسمی را تضمین کند. جانشین او، حسن روحانی، نیز وعده‌ی رشد اقتصادی از طریق برجام و رفع تحریم‌ها را داد. همه‌ی این تلاش‌ها، هر یک به درجات مختلف و به دلایل گوناگون، نتوانستند رابطه‌ای پایدار بین دولت و جامعه ایجاد کنند.

 آن چه اکنون روی میز است، نوعی معاملۀ ملی- دیوان سالارانه است؛ یعنی مشروعیت دولت بر پایۀ تواناییِ عملیش در دفاع و بازسازی کشور قرار دارد. مفاد این پیمان، ملی است، نه اسلامی. رسانه‌های دولتی محتوایی تولید می‌کنند که تصاویر زنانی با حجاب و بی‌حجاب را در کنار هم عادی جلوه می‌دهد؛ هویت ایرانی را بیش از آنکه صرفا مذهبی بداند، فرهنگی معرفی می‌کند و به سمت قشرهایی از جامعه می‌رود که بیش از همه جمهوری اسلامی را طرد کرده بودند، مانند جوانان و طبقۀ متوسط شهری.

 این آزادسازی نیست. در واقع، نظام همچنان به سرکوب شدید مخالفان سیاسی ادامه می‌دهد. اما دولت اکنون اذعان می‌کند: به پایگاهی اجتماعی نیاز دارد که از آن چه ایدئولوژی اسلامی به تنهایی می‌تواند فراهم کند، بسیار بزرگتر از آن باشد. جمهوری اسلامی، در روندی فزاینده‌، بیشتر شبیه یک دولت اقتدارگرای ملی‌گرای راست‌گرا عمل می‌کند تا حکومتی دینی. ایدئولوژی اسلامی همچنان حاکم است، اما تابع ضرورت انسجام ملی است. آزمون وفاداری سیاسی دیگر «آیا به اندازه کافی اسلامی هستید؟» نیست، بلکه «آیا به اندازه کافی ایرانی هستید؟» است. مسجد هنوز وجود دارد، اما نماد سیاسی غالب روی گردنبندها و سنجاق سینه‌ها که توسط پیر و جوان پوشیده می‌شود، اکنون نقشه کشور است. تجمعات دولتی برای دفاع از میهن، حتی منتقدان رژیم را نیز به خود جلب می‌کند که عده‌ای از آن‌ها در گذشته بهای سنگینی برای مخالفتشان پرداخته‌اند. این گردهمایی‌ها به نقاط کانونی برای ملی‌گرایی تبدیل شده‌اند که بر حفظ تمدن ایرانی و تجلیل از بقا با عزت در مواجهه با نیروی عظیم متمرکز است.

  رهبری ایران به خوبی می‌داند که این لحظه، لحظه‌ای منحصربه‌فرد و احتمالا زودگذر است. همان جامعه‌ای که امروز از تأسیسات حیاتی کشور محافظت می‌کند، به محض فروکش کردن تهدید فوری، بار دیگر به گلایه‌های همیشگی‌اش بازخواهد گشت. خشم مردم ایران از سرکوب، سوءمدیریت اقتصادی و برخورد ناعادلانه با زنان و اقلیت‌ها، در سایۀ جنگ به حاشیه رفته، اما از بین نرفته است. امتیازاتی که دولت در مسائل اجتماعی داده، از جمله چشم‌پوشی عملی از اجرای سخت‌گیرانه‌ی حجاب، تحمل کنسرت‌ها و حتی تردد زنان با موتورسیکلت تلاشی است برای تداوم بخشیدن به وحدت جنگی، پیش از آن که جو سیاسی دگرگون شود. اما این که این اقدامات برای تغییر بنیادین رابطۀ دولت و جامعه کافی خواهد بود یا نه، جای تردید دارد.

  برای حاکمان ایران، پرداختن به مشکلات اقتصادی پس از پایان جنگ امری حیاتی خواهد بود. واشنگتن گمان می‌کند که تهران همچنان به مذاکره برای رفع تحریم‌ها علاقه‌مند است. اما سپاه پاسداران روی دیپلماسی حساب نمی‌کند. دیگر باور ندارد که آمریکا هرگز تحریم‌ها را بردارد. در عوض، به دنبال توافقی است که هم جنگ را پایان دهد، هم دستاوردهای ایران را تثبیت کند و هم راه را برای بهره‌برداری اقتصادی از ترافیک دریایی در تنگۀ هرمز هموار سازد.

 واشنگتن این موضع‌گیری جدید را سرسختی ناشی از جمود ایدئولوژیک و رقابت‌های جناحی در تهران تعبیر می‌کند. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه‌ی آمریکا، در آوریل گفت: “متأسفانه، تندروهایی که چشم‌اندازی آخرالزمانی از آینده دارند، در آن کشور قدرت نهایی را در دست دارند.” او افزود: “مذاکره‌کنندگان ما نه فقط با ایرانی‌ها مذاکره می‌کنند، بلکه آن ایرانی‌ها نیز باید با ایرانی‌های دیگری مذاکره کنند تا بفهمند بر سر چه چیزی می‌توانند توافق کنند، چه پیشنهادی بدهند، چه کاری حاضرند انجام دهند و حتی با چه کسانی حاضرند ملاقات کنند.” جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در ماه مه همین نظر را تکرار کرد و گفت: “شاید خود ایرانی‌ها هم دقیقا نمی‌دانند که می‌خواهند به کدام سمت بروند. آن‌ها هم کشوری پراز تفرقه هستند.”

  روبئو و ونس در اشتباهند.  رویکرد سرکشانهٔ تهران نه از جمود ایدئولوژیک ناشی می‌شود و نه از کشمکش‌های جناحی، بلکه نشان‌دهندهٔ اعتمادبه‌نفس تازه‌یافتۀ ایران و درس‌هایی است که از جنگ و دورهای قبلی مذاکره آموخته است. رهبران کشور دریافته‌اند که آمریکا به دنبال گرفتنِ آن چیزی از مذاکره است که در جنگ نتوانسته به دست آورد، و این که واشنگتن خواهان توافق نیست، بلکه در پی تسلیم ایران است. دو بار پیش، در ژوئن و فوریه، مذاکرات با حملات آمریکا و اسرائیل قطع شد و پس از شکست مذاکرات در اسلام‌آباد در ۱۲ آوریل، واشنگتن بلافاصله محاصرهٔ دریایی اعمال کرد و سپس بار دیگر خواستار تسلیم بی‌قیدوشرط ایران شد. رهبران ایران مدعی‌اند که در جنگ پیروز شده‌اند. آن‌ها آماده نیستند دستاوردهایشان را از دست بدهند یا به قفسِ مهارشدگیِ پیش از جنگ بازگردند. این اعتمادبه‌نفس که ریشه در این باور دارد که جنگ ایران را قدرتمندتر کرده، نه ضعیف‌تر، نگاه بین‌المللیشان را شکل می‌دهد. همچنین برای مشروعیتی که در داخل به دنبال آن هستند، نقشی محوری دارد. پایان‌بندی دیپلماتیک آن‌ها، باید بازتاب‌دهندهٔ آن چیزی باشد که ایستادگی ایران در جنگ به دست آورده است.

 دکترین چندجبهه‌ای

 روگردانی آشکار ایران به سمت ملی‌گرایی در داخل به این معنا نیست که تهران متحدان منطقه‌ای خود را رها خواهد کرد. ایران روابطش با حزب‌الله در لبنان، شبه‌نظامیان شیعه در عراق و حوثی‌ها در یمن را به‌طور بنیادین بازتعریف نخواهد کرد، اما این روابط را با انضباطی راهبردی‌تر و احساسات ایدئولوژیکِ کمتری مدیریت خواهد کرد. رهبری جدید ایران منافعش را در قربانگاه همبستگی انقلابی قربانی نخواهد کرد. این اتحادها در قالبِ راهبرد منطقه‌ای منسجمی به کار گرفته خواهند شد که برای حفظ عمق راهبردی ایران در برابر فشار مستمر آمریکا و اسرائیل طراحی شده است.

 راهبردپردازان ایرانی به این نتیجه رسیده‌اند که در جنگ غزه، اجازه دادن به اسرائیل برای جنگیدن با هر یک از گره‌های «محور مقاومت» به‌طور جداگانه، اشتباه بوده است. حملات آمریکا و اسرائیل در سال گذشته مستقیما از همین ناهماهنگی ناشی شد. اما در فوریه، ایران با درس گرفتن از تجربه، به‌سرعت حزب‌الله لبنان و شبه‌نظامیان عراقی را همزمان فعال کرد، جبههٔ دومی در لبنان برای اسرائیل گشود، جنگ را به سراسر منطقه گسترش داد و آمریکا را مجبور کرد که پایگاه «کمپ ویکتوری» را در عراق تعطیل کند. اقدامی که تهران آن را تأییدی بر دکترین چندجبهه‌ای خود می‌داند.

 فرماندهان ایرانی، شبکهٔ منطقه‌ای خود را نه از روی اشتیاق ایدئولوژیک برای نمایش قدرت، بلکه بر اساسِ این محاسبه حفظ می‌کنند که تا زمان مواجهۀ ایران با تهدیدات نظامی و خفقان اقتصادیِ آمریکا و اسرائیل، امکان استقلال کامل نخواهد یافت. اصرار ایران بر این که مذاکرات با آمریکا منوط به آتش‌بس در لبنان است و این که توافق نهایی باید به جنگ در همهٔ جبهه‌ها پایان دهد و منعکس‌کنندهٔ دستاوردهای راهبردی ایران باشد، این نگاه گسترده به دفاع منطقه‌ای را نشان می‌دهد. در تحلیل تهران، سیاست آمریکا و اسرائیل به دنبال چیرگی اسرائیل در سراسر خاورمیانه است ؛ هدفی که نیازمند ایرانِ ضعیف و شکسته است.

 محور مقاومت که زمانی بسیاری از ایرانیان آن را صدقه‌ای برای یک آرمان ایدئولوژیک می‌دانستند، اکنون از نظر بخش بیشتری از مردم به سان ابزاری برای دفاع ملی درک می‌شود. هدف ایران برای جلوگیری از بازسازی تأسیسات راداری آسیب‌دیدهٔ آمریکا در خلیج فارس، بیان دیگری از همین منطق است. تلاشی عامدانه برای تضعیف زیرساخت‌های هشدار سریع که پایهٔ چیرگی نظامی آمریکا بر آب‌هایی بوده است که ایران آن را حیاط‌خلوت راهبردی خود می‌داند.

 جمهوری اسلامیِ نوین

 جنگ بوتهٔ آزمونی بوده که روایتی تازه از جمهوری اسلامی و نخستین تغییر نسلِ اساسی از زمان تأسیس آن را پدید آورده است. قدرت دیگر در دست بنیانگذاران نیست. نسل دوم اکنون امور نظامی و سیاسی را اداره می‌کند، در حالی که نسل‌های سوم و چهارم مسئولیت ارتباطات و تعاملات بین‌المللی را بر عهده دارند.

 در سال‌های نخستین زیر نظر [مرحوم] خمینی، جمهوری اسلامی دولتی انقلابی بود؛ سازمان‌یافته بر پایهٔ دگرگونی ایدئولوژیک، مشروعیت‌یافته با اقتدار کاریزماتیک رهبر و ادعای او برای اجرای ارادهٔ خداوند و در سیاست خارجی معطوف به صدور انقلاب. پس از درگذشت ایشان در سال ۱۹۸۹، تا دوران اصلاحات و تثبیت جریان تندرو زیر نظر خامنه‌ای، جمهوری دولتی پساانقلابی بود که پیوسته میان ایدئولوژی بنیادین خود و الزامات حکمرانی در نوسان بود. رهبری با سرکوب، حمایت‌های مالی و گشایش‌های محدود، جمعیتی روزافزونِ بدبین را مدیریت می‌کرد. مقاومت در برابر نفوذ آمریکا را الزامی ضداستعماری می‌دید، اما همچنان، پیش از هر چیز، نوعی جمهوری اسلامی بود که آن را نسلِ بنیانگذار اداره می‌کرد و با کشمکش‌های درونی آن جان می‌گرفت.

 جمهوری‌ای که از جنگ‌های آمریکا و اسرائیل زاده شده، کمتر با ایدئولوژی تعریف می‌شود و بیشتر با ملی‌گرایی؛ کمتر با انقلاب و بیشتر با حکمرانیِ عمل‌گرا و کمتر با کاریزمای روحانیت و بیشتر با اعتمادبه‌نفس و منشِ دیوان سالارانۀ یک طبقهٔ افسریِ نوین. در مقایسه‌ای تاریخی، شبیه دولت‌های ملی‌گرایِ نظامی‌گرای قرن بیستم است؛ ترکیه در دورهٔ کمالیست‌های متأخر، مصر در دورهٔ جمال عبدالناصر که در آن‌ها ایدئولوژی باقی ماند، اما در خدمت منافع ملی و الزامات قدرت دولتی قرار گرفت.

 این روی‌گردانی از جزم‌اندیشی به سوی حکمرانیِ عمل‌گرا، جمهوری اسلامی را خوش‌خوتر نمی‌کند. دولت‌های امنیتیِ ملی‌گرا اغلب با مردمشان، به سختی برخورد می‌کنند و نظم بین‌المللی را بی‌ثبات می‌سازند. جمهوری اسلامیِ نوظهور همچنان به شدت اقتدارگرا خواهد ماند، اما آن دسته‌بندی‌هایی که تحلیلگران غربی اغلب برای توصیف جناح‌های مختلف آن به کار برده‌اند؛ تندروها در مقابل میانه‌روها، ایدئولوگ‌ها در مقابل اصلاح‌طلبان، دیگر هرگز چندان دقیق نخواهد بود. اولویت‌های جمهوری اسلامیِ نوین و شیوهٔ پیگیری آن‌ها، با تجارب خاص دو جنگش با اسرائیل و آمریکا شکل خواهد گرفت. خساراتی که ایران متحمل شد، اعتمادبه‌نفسی به رهبرانش داد و پیمان اجتماعی جدیدی شکل داد که آن را جنگ ضروری و ممکن ساخته است.