• ۲۵ خرداد ۱۴۰۵

سهیل رسانه: نگاهی نو، به جهانی کهنه

شبکه‌های اجتماعی حرمتی ندارند | این را باید باور کنیم!

حیدر سهیلی اصفهانی

دیروز اتفاقی برایم افتاد که در نوع خود برایم جالب بود. یکی از دوستان من در وزارت امور خارجه، کلیپی را گذاشت که فریاد وحشت نیروهای خارجی پایگاه عین الأسد را منعکس می‌کرد، من که برای نوشتن مطلب کوتاهی در سایتم، آن همه دقت می‌کنم، برای گذاشتن این کلیپ در اینستاگرام، لحظه‌ای درنگ نکردم. بعد از این که دوستانم به من تذکر دادند که این کلیپ ساختگی است، پس از کمی مقاومت، سرانجام نظری به آن انداختم و دریافتم که صحنۀ معروف عین الأسد، با تکه‌ای از فیلمی هالیوودی و یکی از افکت‌های معروف انفجار را به شکل زوم، در کنار هم چیده‌اند. کاری که از هر تدوینگر آماتوری هم بر می‌آمد. خون‌سردی و بی‌اعتنایی من هنگام آگاه شدن و پاک کردن این کلیپ، برای خود من هم عجیب بود :”عجب! اشتباه شد؟ خب پس..؟” اتفاقی که اگر برای دو سایتم روی می‌داد، بی‌تعارف سکته می‌کردم. چرا شبکه‌های اجتماعی تا این اندازه بی‌حرمت شده‌اند؟

 پژوهشگران و متخصصان، ریه‌های جامعه

 مقدمتا بگویم که پژوهشگران و متخصصان حوزه‌های گوناگون، در اصل ریه‌های علمی جامعه‌اند. بی‌اعتنایی به نقش آن‌ها، در نهایت، آثار مخرب خود را خواهد نهاد.

 زمانی، روان‌شناسی، شغلی تزئینی بود. اما ایران، برخلاف بعضی همسایگان خود، به نقش مهم این تخصص پی برده است و اکنون، بسیاری از پزشکان، پیش از هرگونه درمان دارویی، نخست بیمار خود را به روان‌شناسان معرفی می‌کنند. چون حتی ممکن است بیمار همکاری نکند و داروی تجویز شده را نخورد یا زیر بار خدمات پزشک نرود. چون خیلی ساده، به سبب شدت حادثه و آثار روانی آن، آرزوی مردن دارد.

 اکنون در دنیای غرب، متخصصان سیاسی و اقتصادی، نقش بایسته‌ای یافته‌اند. مقاله‌ای در اکونومیست، به یک سرمایه‌دار می‌فهماند که آیا مثلا باید در عراق سرمایه‌گذاری کرد. برای یک سیاستمدار، سوختنِ کارخانۀ کاله در کربلا، فرصتی برای گسترش نفوذ به نظر می‌رسد، اما برای یک کارشناس سیاسی- اقتصادی، این اتفاق، شاخصی است برای کاهش ارزش سرمایه‌گذاری در عراق.

 روزنامۀ فایننشال‌تایمز، یکی از روزنامه‌هایی است که سرمایه‌گذاران و صاحبان مشاغل، حتما هر روز صبح، باید آن را تهیه کنند. این روزنامه، در آغاز قرار بود فقط و فقط اقتصادی باشد، اما به حکم ضرورت، نه تنها بخشی از مطالب آن سیاسی شده است، بلکه از تحلیلگران سیاسی هم استفاده می‌شود تا اوضاع مناطق مختلف را برای سرمایه‌گذاران بازگو و آیندۀ آن را پیش‌بینی کنند.

 پس تحلیلگران غربی، در شبکه‌های اجتماعی، برای شناساندن خود و مطالبشان، حضوری جدی دارند و مطالبشان بسیار جدی انگاشته می‌شود. اما در کشورمان، سطح فکری به آن حد نرسیده است که تحلیلگران سیاسی- اقتصادی چنان جایگاهی را بیابند. مثلا خود من، سوختن کارخانۀ کاله را بیش از یک سال پیش از حادثه پیش‌بینی کردم و نامه‌ای هم فرستادم. اما با بی‌اعتنایی رو به رو شد تا این که سرانجام آتشش زدند.

 اگر مسئولان شرکت اهمیت می‌دادند، شاید می‌توانستند برای تعطیل کردن آن و انتقال آن، به جای دیگر فکری بکنند.

 شبکه‌های اجتماعی و دل‌زدگی پژوهشگران و تحلیلگران

 هنگامی که فیس‌بوک آمد، بسیاری از پژوهشگران و تحلیلگران ایرانی به سوی آن یورش بردند. تصور این که اکنون تریبونی دارند که می‌توانند، محصولات فکریشان را عرضه کنند، برای آن‌ها بسیار دلگرم کننده بود. معمولا این تصور، اولین چیزی است که خیلی زود رنگ می‌بازد.

 بسیاری از آن‌ها صبر زیادی دارند، اما صبورترینشان هم، بعد از مدتی با موجی از بی‌اعتنایی به محصولاتشان رو به رو می‌شوند. گروه‌ها و صفحاتی با نام علوم سیاسی و روابط بین‌الملل یا مطالعات منطقه‌ای ساخته شد و عده‌ای هم برای «کلاس کار» عضو شدند. اما در نهایت، مطالبی که با علاقه و حساسیت نوشته می‌شد، گاهی به اندازۀ انگشتان یک دست هم خواننده نداشت. یعنی حتی کمتر از تعداد لایک‌هایی که می‌خورد. لایک‌هایی که به زور، به پنج‌ عدد می‌رسید.

 خود من شخصا، یکی از این‌ نویسنده‌ها بودم. در فیس‌بوک، سابقه‌ای ده ساله دارم و هنوز هم روزانه، مطالبم به من یادآوری می‌شود و من فقط، راحت‌ترین کار را می‌کنم، اشتراک مجدد… می‌دانم کسی نمی‌خواند، اما ضرری هم ندارد.

 گاهی در شبکه‌های اجتماعی، از سخیف‌ترین مطالب استقبال شایانی می‌شود، اما کسی حاضر نیست، برای این که از اوضاع پیرامونش آگاه شود، یکی از این مطالب را بخواند. شاید خوش‌بخت‌ترین مرد سوری، کسی است که به این گونه مطالب علاقه نشان می‌داد و روزی که تحلیلگری به او فهماند که سوریه کوره‌ای آتشین خواهد شد، دست همسر و کودکانش را گرفت و رفت تا شاهد مرگ و میرشان نباشد.

 اما بی‌اعتنایی عجیب و غریب به مطالب تحلیلی و سیاسی، کم‌کم تحلیلگران را دل مرده کرد. عده‌ای اصلا عطایش را به لقایش بخشیدند و رفتند، عده‌ای دیگر ماندند، اما کاملا کم‌رنگ یا بی‌رنگ شدند و عده‌ای دیگر مثل من، سایتی زدند و مطالبشان را در آن سایت نوشتند و برای خالی نبودن عریضه، لینکی هم در شبکه‌های اجتماعی گذاشتند.

 تقابل آماتورها با متخصصان در شبکه‌های اجتماعی

 از جمله مواردی که در خروج و بی‌اعتنایی تحلیلگران تاثیر بسیار دارد، رقابت آماتورهایی است که بلاخره درکی از سیاست دارند و چون کلیاتش را می‌فهمند زحمت درک جزئیات را به خود نمی‌دهند و سر همان کلیات، به مقابله با متخصصان می‌پردازند.

 یک مثال بسیار ساده، من که خود را تحلیلگر خاورمیانه می‌دانم، اصلا نمی‌دانستم که دین اباضی تعیین جانشین را برای سلطان، مجاز و روا نمی‌داند. پس مرحوم ملک قابوس که پیش از مرگ، جانشینی برای خود تعیین نکرد، در اصل، در حال عمل به تکالیف دینی‌اش بود. من حتی یک تحلیلگر هم ندیدم که این موضوع را بداند. خود من هم پس از مرگش، از وابستگانش شنیدم. دانستن همین نکتۀ ظریف، یک تحلیل را چقدر تغییر می‌دهد؟

   برای علاقه‌مندان سیاست، تحلیلگران، هووی هستند که باید از سر باز کرد. بسیار احساساتی هستند و مایلند دنیا همان باشد که می‌بینند. بسیار جناح‌گرا هستند و دنیا را سیاه و سفید می‌بینند. اگر مطلبی دیدند که به سود دیدگاه آن‌هاست، ترا ستایش می‌کنند، مرحبا و آفرین می‌گویند. اما اگر چیزی نوشتی که پسندشان نشد، به جانت می‌افتند، نفرینت می‌کنند، هزار تهمت خرد و کلان به جانت می‌بندند. ناگهان هوادار آخوندها می‌شوی. از همان آغاز، ترا اطلاعاتی معرفی می‌کنند.

 حالا اگر عکس آن بود. ناگهان کسی برایت می‌نویسد: “ببینم چقذه از ترامپ و اسرائیل و عربستان پول گرفتی تا این خزعبلات را بنویسی!” گاهی او همانی است که مدتی قبل، سر مطلبی دیگر، از تو ستایش کرده بود.

 حالا اگر مطلبی داشتی که متعادل بود و بی‌طرفانه بررسی کرده بود، بیا و ببین! روزی در مطلبی، الهام چرخنده را با گل شیفتۀ فراهانی مقایسه کردم تا هموندان را با پدیدۀ اپورچونیسم و فرصت‌طلبی سیاسی آشنا کنم. تا ببینند پدیده‌هایی مثل مسیح علی‌نژاد و شادی صدر چگونه در عرصۀ سیاسی ظاهر می‌شوند و معادلان داخلی آن‌ها تا چه حد با آن‌ها تفاوت دارند. خیلی با مزه بود که من در آن واحد، با دو نفر از دو طیف متناقض بحث می‌کردم که یکی الهام چرخنده را قدیسه می‌دانست و دیگری، گل شیفته را رب النوع عشق!

 بدیهی است که پس از مدتی، آدم به خودش می‌گوید:” آخه ابله! بی‌کاری!؟ چیزی گیرت می‌یاد؟” خصوصا وقتی به ساعت نگاه می‌کنی و می‌بینی قشنگ سه ساعت تمام را با شخصی فک زده‌ای که نوشته‌هایت، حتی نتوانسته است او را از نقطۀ الف به ب بکشد و پرت و پلاترین و بی‌ربطترین جواب‌ها را به نظراتت داده است. آن وقت احساس حماقت به تو دست می‌دهد.

  در حالی که رابرت فیسک در انگلستان، برای پاسخ دو سطری‌ به درخواستت، پول می‌گیرد و حتی حاضر نیست به احوال‌پرسی‌ات پاسخ دهد، سرنوشت تحلیلگر ایرانی این است که زیر مطلبش، دشنام‌های ناموسی را هرس کند.

 خودداری تحلیلگران از حضور واقعی در شبکه‌های اجتماعی

 این حس بی‌هودگی، کاری کرده است که تحلیل‌گران ایرانی، وقت چندانی را به فیس‌بوک و اینستاگرام و غیره و ذلک اختصاص ندهند. گاهی «پُستکی» را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذارند. پستی که برای پاک کردنش، همیشه آماده‌اند. برخلاف گذشته که وقت می‌گذاشتند و بررسی می‌کردند و بحث می‌کردند و توضیح می‌دادند، حالا حتی به خود اجازه می‌دهند که خطاب به منتقدان خود بگویند: “ببخشید! سواد من به شما نمی‌رسد. بنده را عفو بفرمایید.”

 برای کسانی مثل من، شبکۀ اجتماعی یعنی لینک! لینکی از مطلبی در سایتت را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاری و خلاص… کسی خواند یا نخواند، برایت اهمیتی ندارد. کسی دشنام داد، بدون هیچ پاسخی او را بلاک می‌کنی یا اصلا پاسخی به او نمی‌دهی. این، وضعیت، با خروج از شبکۀ اجتماعی هیچ فرقی ندارد. متخصصی، با پول این مملکت به تخصص بایسته‌ای رسیده است و حالا می‌تواند جبران مافات کند، اما از آن جایی که برای خدمات او علاقه‌ای نیست، ترجیح می‌دهد فیلم ببیند یا دوچرخه‌‌سواری کند یا کتاب بخواند. عذاب وجدان را هم با گفتن این که تقاضایی نیست، می‌توان آرام کرد.

 در حالی که هر ایرانی به خدمات تحلیلگرانی که هرکدام در حوزه‌ای تخصص یافته‌اند، نیاز مبرمی دارد. کسی که بداند حتما در آینده جنگی خواهد شد، یا کدام مناطق امن‌تر است، یا آیا لازم است بماند یا برود، یا این که اگر بیرون رفت آیا سود خواهد کرد یا ضرر… و یا چیزهای دیگر، شاید تصمیم در حد مرگ و زندگی را با چشمان بازتری خواهد گرفت، اما چنین درکی در این حد، هنوز در جامعۀ ما شکل نگرفته است.

 سیاست به دو دسته تقسیم می‌شود. عین تقسیم بندی پرسپولیسی و استقلالی..! موافق «نظام» یا مخالف «رژیم»! آن کس که موافق است، حتی بوی باد شکم «نظام» را هم نسیم صبا حس می‌کند و مخالف «رژیم» حتی پیشرفت‌هایش را هم شکستی بدتر از ترکمن‌چای… اگر هم خواستی به دو گروه بفهمانی هیچ تقسیم بندی سیاه و سفیدی در این میان نیست، آماده باش تا ناموست را به دست باد بسپارند.

  نتیجه‌گیری

  این وضعیت، قطعا، وضعیتی ناگوار است. چون شبکه‌های اجتماعی را به قهوه‌خانه‌ای بزرگ تبدیل می‌کند که کسی به کس دیگر آموزشی نمی‌دهد. اگر بدهد باید عطایش را به لقایش بخشید.

 این روزها، وقتی وارد شبکه‌های اجتماعی می‌شوی، دلت می‌خواهد هر چه زودتر خارج شوی. شبیه دوران کودکی که به امامزاده یا حرم امام رضا می‌رفتی و در هر گوشۀ آن روضه‌خوانی نشسته بود و ذکر مصیبت می‌خواند. هر کسی پستی گذاشته و در آن «والذاریاتی» می‌خواند. اگر همراهشان دم گرفتی که هیچ! اگر دم نگرفتی و خواستی توضیح بی‌طرفانه بدهی، دست بالا، دری وری گیرت می‌آید.

  پس باید همیشه هم رنگ جماعت شوی…

 نقش شبکه‌های اجتماعی در تزریق حالت یاس و ناامیدی بسیار زیاد شده است. اگر تحقیق بی‌طرفانه‌ای صورت بگیرد، قطعا نقش شبکه‌های اجتماعی را در دل مردگی و یاس جامعه، بسیار زیاد نشان خواهد داد. این امر، به ناگزیر، در حرکت جامعه، خلل زیادی ایجاد خواهد کرد. چون شبکه‌های اجتماعی به همه فهمانده‌اند؛ همه چیز در گرو آن است که نظام یا آن طور که خودشان می‌گویند «رژیم» باید سرنگون شود تا راه‌حلی برای همۀ مشکلاتشان پیدا شود. در حالی که عامل اصلی عقب‌ماندگی آن‌ها، همین یاس و دل مردگی است که هم به خود تحمیل کرده‌اند و هم به دیگران و هم  در تزریق آن به جامعه، نقشی روزانه و حتی ساعت به ساعت پذیرفته‌اند.