• ۰۲ خرداد ۱۴۰۵

سهیل رسانه: نگاهی نو، به جهانی کهنه

حیدر سهیلی اصفهانی

 جنوب عراق شورش کرده است. کنسولگری‌های ما را بصره، کربلا و حالا هم نجف آتش زدند. می‌توانیم شورش بغداد را یکسره به گردن بعثی‌ها بیندازیم. اما جنوب چرا؟ آن‌ها که عاشق ایران… بودند. واقعا!؟

 تا به حال نخل بی‌سر دیده‌اید؟ جنوب عراق، همانند جنوب خودمان، چنین نمادی دارد. ده‌ها، صدها، هزاران، شاید ده‌ها هزار نخل بی‌سر در آن جا می‌توانید بیابید. چرا؟ چون زمانی جنوب عراق، بزرگترین صادرکنندۀ خرمای جهان بود. نمی‌دانم که آیا این تبلیغ است یا واقعیت دارد، اما می‌گویند زمانی از هر سه خرمایی که جهان به دهان می‌گذاشت، دو دانۀ آن، عراقی بود.

 حتی اگر غلو باشد، راحت می‌توان فهمید این دریای بزرگ از اصله نخل‌های به هم چسبیده، چه ثروت انبوهی می‌توانست درست کند. پس جنوبی‌ها ثروتمند بودند. زمانی بصره عروس بنادر خلیج فارس بود. این دیگر غلو نیست.

 نیزۀ دو سر

 صدام، دشمن قسم‌خوردۀ شیعیان، توانست تمام ثروت‌های زیرزمینی را در اختیار طایفۀ خود قرار دهد، اما می‌دانست تا خرما هست، شیعیان جنوب ثروتمند می‌مانند. او باید کاری می‌کرد که شهرهای جنوب، به قرون وسطی بازگردند. نقشۀ شوم او دو سر داشت، یکی ضد ایران، دیگری ضد جنوب عراق… درست مثل  نیزه‌ای که دو سر داشته باشد.

 تجاوز او به ایران، درست از وسط این اقیانوس نخل شروع شد. درست از وسطِ ثروت شیعیان! او به ما شلیک می‌کرد و ما ناگزیر، به او شلیک می‌کردیم. موشک‌ها و گلوله‌های توپ او، وسط زندگی مردم ما فرود می‌آمد، اما موشک‌ها و گلوله‌های ما، وسط زندگی شیعیان جنوب! هم نخلستان را نابود می‌کرد و هم خانه‌های آنان را ویران و هم جانشان را می‌گرفت.

 یادم نمی‌رود، مستندی را که مردی عراقی را با یک پا نشان می‌داد. آن دیگری را در جنگ از دست داده بود. با این حال، خجالت می‌کشید که به اکیپ فیلمبرداری ایرانی بگوید که پایش را در کجا از دست داده است. در لفافه شرمش پیچید تا بگوید از ایرانیان کینه‌ای به دل ندارد. اما از گذشته گفته‌اند پدر کشتی و تخم کین کاشتی، پدر کشته را کی بود آشتی… آن‌ها نه سر ماجرا بودند و نه ته ماجرا! اما هم نخلستانشان نابود شد و هم زندگیشان از بین رفت. چه دلیلی داشت که از ما دل خوش داشته باشند؟

جنگ ما تمام شد، اما جنگشان ادامه یافت

 جنوب از هر سو نابود شد. نوبت قیام جنوب رسید و صدام آن را در هم کوبید. هورها را خشکاند تا مثلا شورشیان را نابود کند، اما هدف او والاتر از این حرف‌ها بود. می‌خواست جنوب را تکه تکه کند و کرد!

 بعد آمریکایی‌ها آمدند و بعد از آن‌ها هم دیگران آمدند تا غنایم جنگ را جمع کنند. از کجا؟ از ایران!

 ببخشید! مردم عراق زیر جور صدام زندگی نکرده بودند. ابوغریب، زندان مهیب آنان نبود. حالا کسانی از ایران آمدند که درست یا نادرست، خود را قربانی اصلی می‌دانستند. ما هم بی‌تعارف، از آن‌ها حمایت چشم بسته کردیم. بسیاری از آنان انسان‌های شریفی بودند و هستند، آن‌ها هیچ! اما کم نبودند که برای تاراج آمدند و بسیاری از امتیازات را برای خود می‌خواستند.

 مقام‌های ریز و درشت و رانت‌های درشت و ریز را درو می‌کردند و عملا کاری کردند که مردم خاطرۀ صدام را با همۀ وحشتش فراموش کنند. به هر حال، شانزده سال کم نیست. قرار نیست آدم در خواب شانزده سال پیش بماند.

 ایران، ایران، ایران..!

 جز برای مبارزه با بعثی‌های ریش دراز داعشی شده، برای کمک به نجات جنوب، خودمان کاری نکردیم که هیچ! هر چه هم حضرات کردند، به گردن گرفتیم. نه مهندسان کشاورزیمان را به جنوب فرستادیم تا مردم آن جا ببینند، ایران برای اصلاح نخل‌های بی‌سر، به کمک آمده است و نه دولت عراق را به این منظور تحت فشار گذاشتیم. ما فقط حمایت می‌کردیم و همه چیز به نام ما تمام می‌شد. وقتی هم که آب به هور العظیم ریختیم که منت سرشان بگذاریم، آب سد گتوند کذایی بود. همان آب شوری که کلی از نخلستان‌های جنوب خودمان را هم خشکاند.

 آب بصره شور شد. عامل ماجرا، همین خانم ابتکار خودمان، زود استعفا کرد و اعتراض گستردۀ اهل بصره هم بی‌سر وصدا سرکوب شد و خیمه شب بازی بامزه‌ای هم ترتیب داده شد تا به آن‌ها بگوییم کار، کار بعثی‌ها بود.

فکر می‌کنید باور کردند؟ فقط ساکت شدند.

 قاچاقچی‌های مواد مخدر که از ده‌ها سال به جان ما افتاده بودند، حالا بازار تازه‌ای یافته‌اند. یعنی بصره! مقام‌های عراقی بی‌تجربه و ما حاوی ده‌ها سال تجربه! اما در عمل، کاری برای آن‌ها نکردیم. در اندک مدتی بصرۀ زیبا، به آوردگاهِ هولناک قاچاقچیان مواد مخدر تبدیل شد و تنها واکنش دولت، گسیل دست جمعی معتادان به زندان بود. همان اشتباه هولناک خودمان… مردم بصره، تحت تبلیغات شدید العربیه، این را برنامه‌ای برای نابودی خودشان می‌دیدند که ایران سازمندانه برنامه‌ریزی کرده بود.

  تبلیغات سیاه دیگران و زبان لال ما

 ماشین تبلیغاتی ما، طبق معمول با نفس‌های یکنواخت خر و پف می‌کرد و دست اندرکارانش از بیم از دست دادنِ «سنار سی شاهی» رطب و یابسی که می‌بافتند، راه را بر کارشناسان بسته بودند. دفاع چند لایه در برابر هر کس که بخواهد قدمی فراتر بنهد.

 اما دیگران ساکت بودند؟ نه خیر..! حتی ترور آشور بانیپال را گردن ما می‌انداختند. تریبون‌های عربی، حتی همین آر تی عربی روسیه که ما خیال می‌کردیم بلاخره هوای ما را دارد، به دست تیم قوم پرست سلام مسافر، از آسمان بر سرمان آتش می‌ریختند. روی زمین تهمتی نبود که روانۀ ایران نشود. کانال‌ها می‌ساختند و پخش می‌کردند و شبکه‌های اجتماعی با کلی گروه و کانال فیک، کارشان هم ساختن بی‌ربطترین اتهامات بود و هم قبولاندن آن به کسانی که اصلا از دور هم دستی بر آتش نداشتند. خیلی زود به مردم عراق قبولاندند که ایران برای نابودی عراق همه کاری می‌کند و مردم عراق برای پذیرفتن چنین خزعبلاتی ساده‌لوح‌ترین مردم دنیا هستند. در تاریخشان از این شیرین کاری‌ها کم ندارند.

  کسانی هم که می‌خواستند رستم‌وار با همان یک دست اسلحه کاری بکنند، نخست با دیوار چین رسانه‌های خواب ما رو به رو می‌شدند. وای مبادا مطلب ما، چند هزار تومانی از درآمد آن‌ها بکاهد… بلا به دور!

   آتش زدن کارخانۀ کاله و سه کنسولگری و احتمالا سفارتخانه در آینده‌ای نچندان دور… محصول سال‌ها کار تبلیغاتی پیگیر و بی‌وقفه بود. آن هم در عرصه‌ای که جز سیاهی لشکر بی‌مایه و بی‌سواد، حتی مردۀ ما هم حضور نداشت.

 حالا بیدار شدیم؟

 بیدار که شدیم. طبق معمول، خواب آلوده و گیج! بدون آن که بدانیم چه شده است و باید چه کنیم. کلیشۀ آماده‌ای هم هست. دشمن! همیشه پشت دیوارهای الموت، مغولی هست که گردن او بیندازیم. فساد خورشاه و عمالش هم لابد آش کشک خالۀ ماست!