باز هم گرگها حمله کردند، باز هم شکر خدا به خیر گذشت
حیدر سهیلی اصفهانی
کمی دور برتان را نگاه کنید! از لیبی تا سودان و سوریه و لبنان، تا آن سوی جهان، ونزوئلا، کجا چنین مردمی میبینید؟
سیاستی ناگهانی، در حد جراحی خونفشان اقتصادی، نفسها را در سینه حبس کرد. مردها ترسیدند که از این پس حتی نتوانند همین لقمۀ خشک و خالی را سر سفرۀ زن و بچههایشان بگذارند و ناگهان به ستوه آمدند، صدای خشمشان در آمد و به خیابانها ریختند. اگر نمیریختند، باید خودشان را میزدند. نفرت از نظام، نفرت از دولت، نفرت از مسئولین، از بالا تا پایین، طبیعی است. به خدا طبیعی است!
چهرۀ مردها و همۀ نانآوران خانه، سرخ است، سرخ، سرخ، از سیلیهایی که به خودشان میزنند، از خندههای زورکی. سینهها میسوزد و استرس و اضطراب بالاست. بعضیها سه شیفت کار میکنند. پدران و مادران، زندگی نمیکنند، با چنگ و دندان میجنگند، تا آب در دل بچههایشان تکان نخورد. توقع این بچهها هم توقع کودکیهای ما نیست. دنیا عوض شده و خواستهها بیشتر…
این زندگی نیست، جان کندن تدریجی است. خوابیدن امتیاز شده؛ اگر پلکها آرام بگیرند، اگر کابوسها بگذارند. کابوسی هم اگر در خواب نباشد، با اولین ثانیههای بیداری در برت میگیرند؛ با ضرب آهنگ لاینقطعِ چه کنم؟ چه کنم؟ چه کنم؟
بله به خیابانها ریختند. از این کابوسها به جان آمده بودند. از این جراحیهای بیپایان اقتصادی، از این رودربایستیهای بیمعنی در برابر مفتخوران… بلاخره باید فریاد میزدند.
علی هم وقتی بیتاب میشد، در چاه فریاد میزد؛ شکایتش را به چاه میگفت.
در هنگامۀ فریاد بود که گرگها باز هم فرصت را مغتنم شمردند و به گله زدند.
بیچاره ملتی که حتی فریاد اعتراضش صاحب دارد. دورهای طولانی است که همه چیزمان مصادره به مطلوب میشود؛ جبهه، رزمندگان، سردار قاسم سلیمانی، همت، خرازی و خیل شهیدان، خانوادۀ شهیدان، انقلاب، راه امام، ام ابیها، سالارشهیدان، گودال قتلگاه، سینهزنی، زنجیرزنی… چقدر بنویسم؟ این فهرست بلند و بالا تمام نمیشود.
حالا فریاد هم که میزنی، آن هم صاحب دارد. شخصی در نیویورک نشسته و شخصی در پاریس نشسته که هر دو، نوکر حلقه به گوش دو نفر دیگرند، یکی ساکن واشنگتن و دیگری ساکن بیتالمقدس، سند رو کردهاند که اگر فریاد زدی «واس ماس»!
بیچاره ملتی که فریاد هم نمیتواند بزند. همه چیزمان صاحب دارد.
بعد با ضرب آهنگ اعتراض ملت، گرگانشان به گله زدند و کردند آن چه میخواستند. بیپدران کم نگذاشتند و چها بیشتر میکردند اگر میتوانستند.
بنازم به این ملت..!
تا نعرۀ اهریمن پلشت و پتیارههایش برآمد، ناگهان، وحشت زده و نگران، به پشت سرشان نگاه کردند؛ به مام میهن! به این مادر غمدیده از جور زمانه و ناگهان همه چیز را فراموش کردند. فراموش کردند؟
نه به خدا..! فقط قورت دادند.
بغضشان را…
خشمشان را…
فقط در راهِ ایران خانم، مادرشان… مادر مریض است. هیس بیدارش نکنید!
و بعد بیصدا، مظلومانه به خانهها خزیدند تا حافظان امنیت خیابانهای آلوده از لوث سگان و گرگان دست آموز دشمنان ایران زمین را تمیز کنند. امروز هم به خیابانها آمدند تا بگویند اگر فریادی زدیم بر سر مادر نبود. به خدا نبود! جانمان و جان مادرمان، ایران زمین. ما بمیریم از گرسنگی و خشی به وجود نازنینش نرسد.
جانم به این ملت..!
سالهاست که هیچ تظاهراتی را نمیبینم. تا به مناسبتی تقویمی یا تخمینی یا تبیینی، تظاهراتی برگزار میشود، یا نشستی یا هر چه… کانال را عوض میکنم تا به جای مزخرفات، توپی را ببینم که راهی دروازه میشود.
اما امروز ایستادم تا نگاه کنم «راست قامتان جاودانۀ تاریخ» را… بگذریم که همه را نشان ندادند. بگذریم که باز هم بر منوال “سیاه سیاههای خومون، غریبه نیاد داخلمون” عمل کردند. باز هم خودی از غیر خودی مهمتر بود. باز هم اغلب نخودی بودیم. باز هم به منوال گذشته نیش و کنایهها حواله دادند. باز هم پیروزی ملت را، پیروزی ایران زمین را مصادره کردند. باز هم خودشان بهتر بودند و دیگران، ااای… قابل تحمل..!
باز هم همان مصادره کنندگان به مطلوب همیشگی بودند.
اما بنازم به ملتی که بیاعتنا به همه چیز، فقط چشم به مادر داشت تا اذیت نشود.
بمیرم برای مادر..!
مادر مریض است.
نکند بیتاب شود از زوزۀ گرگان، یا آسیمه سر شود از دعوای بیپایان و بیسر و ته برادران..!