• ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

سهیل رسانه: نگاهی نو، به جهانی کهنه

حیدر سهیلی اصفهانی

  خیلی از ما هستیم که از جدایی احتمالی از محیط کار و تلاش خود، با نام اختصاری بازنشستگی می‌ترسیم. نزدیک به سه دهه از زندگی خودمان را در حوزه‌ای فعالیت کرده‌ایم و شخصیت ما در آن جا شکل گرفته است. حالا ناگهان، از آن حوزه جدا می‌شویم. عده‌ای احساس می‌کنند که ممکن است چنین اتفاقی وحشتناک باشد.

  من این طور فکر نمی‌کنم و وقتی را گذاشته‌ام تا برایتان شرح دهم که چرا فکر می‌کنم، این طور نیست و شاید برای شما هم خوب باشد که نظر مرا بخوانید؛ چون دیر یا زود، با این مثلا هیولا رو به رو خواهید شد، آن هم بدون هیچ آمادگی برای برخورد و تعامل با آن!

 فرصتی برای بازگشت به خویشتن واقعی

  این مهم نیست که شما تا چه اندازه به کتاب‌هایی که دربارۀ دوری از خویشتن، با خود یا از خود بیگانگی علاقه داشته‌اید. آیا انسان تک ساحتی مارکوزه را خوانده‌اید که همۀ این تحول را بر فرق سرمایه‌داری می‌کوبد، یا خیر! اما به شما گوشزد می‌کنم که معمولا زندگی کارمندی زندگی مصنوعی و من درآوردی ویرانگری است.

  در این گونه از زندگی، میان شما و دنیای پیرامونتان را روکش و غشایی کلفت در بر می‌گیرد. همه چیز غیر واقعی است. شما احساساتتان را همیشه و در همه حال مهار می‌کنید. موظفید جایی باید سکوت کنید که قطعا باید ابراز عقیده کنید. سخنان کسانی را در کسوت ارشد خود تحمل کنید که رسما جفنگ می‌گویند. بی آن که بخواهید، در دل تیم یا تیم‌هایی کار کنید که اهدافشان، هیچ شباهتی با اهداف شما ندارند.

  یاد می‌گیرید که خودکشی کنید. «اهمیت» تعریف شده است. «احساس» تعریف شده است. به چیزهایی که مهم نمی‌دانید، باید اهمیت بدهید. احساساتتان را باید جایی تلف کنید که آن را لازم یا ضروری نمی‌دانید. عقل شما، چهارچوبه‌های خودش را تغییر می‌دهد تا با محیط هماهنگ شود.

 وقتی مطلبی می‌نویسید تا از اتفاقی دفاع کنید که آن را ابلهانه می‌دانید. وقتی دوربین را روشن می‌کنید تا مصاحبۀ شخصی را ضبط کنید که رسما جفنگ می‌گوید. یا اصلا سواد لازم را در آن حوزۀ به خصوص ندارد یا حتی دردناک‌تر؛ او هم مثل شما، سخنانی می‌گوید که به آن اعتقادی ندارد.

 به تدریج یاد می‌گیرید که میان احساسات و عقاید خودتان و احساسات و عقاید رسمی حاکم بر سیستم اداری خود، آشتی برقرار کنید و محصولات شاید مسخره‌تری عرضه کنید. شاید هم نه، دلایل عقلی موجهی برای عقایدی مسخره دست و پا کنید.

 اگر این روال را در پیش بگیرید، چه محصولی از خود خواهید ساخت و اگر با این روال بجنگید و روالی بر اساس نبرد مستمر با همه چیز را در پیش بگیرید، آیا آدم معقول‌تری خواهید بود یا فرصت درک موضوعات یا عقاید و یا احساساتی را از خود خواهید گرفت که در این آشفته بازار مکارۀ عقاید، لزوما عقاید ابلهانه‌ای نیستند و شاید محترم ومعقول هم باشند؟

 پس بی‌تعارف، سیستم اداری، نفیا یا اثباتا، به پلیدی یا نیکویی، تشکیلات درونی شما را از هم خواهد پاشید تا شما آدم دیگری شوید. دوستی می‌کنید، بی آن که به گاه دوستی، حاضر باشید. دشمنی می‌کنید، بی آن که بدانید این دشمنی با چه هدفی آغاز شده است. آیا دوستی شماست یا دوستی اداری است. آیا دشمنی شماست، یا دشمنی ناشی از میکانیسم‌های اداری…

آرزوها و آرمان‌ها

سی سال تمام، اسارت در بند سیستمی که شما را عادت می‌دهد حتی احساسات و عقایدتان را هم به او تقدیم کنید. زیباترین آرزوها و آرمان‌ها و آماج‌های شما را هم به گوشۀ دنجی می‌راند تا در همان سلول انفرادی بپوسد و از یادها برود. شما آموخته‌اید چیزهایی را بسازید وبیافرینید که مهمترین ویژگی آن‌ها، روزمرگی آن است. چیزهایی که شاید تاریخ مصرفشان حتی به روز نرسد. استعدادهای درخشان شما، حرام «چیزهایی» می‌شود که گاهی ارزش کاغذ و مرکبی را ندارد که برای نوشتنشان هدر می‌رود.

نوارهایی را بازبینی می‌کنید که گاهی ارزش پولی و غایی خود نوار، صدها برابر بیشتر از جفنگیاتی است که روی آن ضبط شده است. رمان‌هایی که می‌خواستید بنویسید. اشعاری که در گوشۀ ذهن شما، در میان منجلاب افکار بی‌ارزش و توخالی دست و پا زد تا خفه شد. آموخته‌هایی که می‌خواستید بیاموزید و یا آموزش‌هایی که می‌خواستید از آن برای بهره‌وری بیشتر استفاده کنید و گاهی متوجه خود می‌شوید و می‌بینید در ساعات اداری یا غیر اداری، برای چهره‌های بی‌حال و بی‌تفاوت همکارانی بازگو می‌کنید که فقط یک آرزو دارند و آن این که هر چه زودتر، دهانت را ببندی و خفه شوی!

 همۀ این‌ها خودکشی روز به روز و لحظه به لحظه است.

 همه با هم فاسد می‌شویم. می‌پوسیم و از بین می‌رویم تا سیستم اداری «بی‌ دردسر» به کارش برسد، تا عده‌ای آدم ناکاربلد و سطحی و قشری، اما باندباز و جاعل حرفه‌ای، از اجساد پوسیده و متعفن ما بالا بروند و خودشان را به جاهایی برسانند که تنها در آیینۀ بیماری پیشرفتۀ خودشیفتگی و خودشیدایی‌شان، نمودی بچگانه از آن به نظر می‌رسد.

 ما دسته جمعی خودکشی می‌کنیم و تنها زمانی برای روزهایی چند به خود می‌آییم و در واقع می‌ترسیم یا دست کم نگران می‌شویم که یکی از ما، با ضرورتی زیستی، بار خود را ببندد و از این دنیای فانی برود.

زندگی زیباست

  این عبارت را از شاعری به عاریت گرفته‌ام که مثل توده‌ای آرزو، آتش بر خود زد و همه چیز خود را یک باره سوزاند. سیاوش کسرایی که روزی با دست خود نوشت: « زندگی زیباست! زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست!

 گر بیفروزیش، رقص شعله‌ای در هر کران پیداست و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

او به من آموخت، انسان ضرورتا به آن چه معتقد است یا آرزو می‌کند، عمل نمی‌کند. لذا او خود را در راه آرمان‌هایی هدر داد که ده‌ها سال پس از نوشتن این شعر یعنی « آرش کمان‌گیر» اعتراف کرد که خانمان ذهنش را به آتش کشید و فرصت زیبا زندگی کردن را از او گرفت. آرمان‌های حزب توده، چه تفاوتی با آرمان‌هایی دارد که سیستم‌های اداری بر انسان‌ها تحمیل می‌کنند؟ همه از یک جنس و یک رویه‌اند.

ما در دوران حیات اداری خود، بارها به دوران نوجوانی خود فکر می‌کنیم. به شوخی‌ها و بازی‌های دبیرستانی خود… به فوتبالی که گاهی در راه آن، ساعت‌ها می‌جنگیدیم. به واقعیت‌ها و حقایق زندگی خود، جانانه می‌پرداختیم و سپس، همه را کنار گذاشتیم تا در خدمت سیستمی باشیم که در آن حتی آزاد و رها فکر کردن، جرمی لایغفر است. به بلاهت‌های کودکانۀ خود می‌خندیم، اما اگر بلاهت‌های هولناک بزرگسالانۀ خود را نادیده می‌گیریم، به جهنم؛ برای آن جایی بایسته در میان ارزشمندترین افکار خود باز می‌کنیم.

با این حال، وقتی پا به طبیعت می‌گذاریم، ناخودآگاه، یاد دوران نوجوانی می‌افتیم. چه تناسبی میان این دو هست؟ خیلی ساده بگویم: هر دو از یک جنسند. هر دو واقعی هستند. هیچ کدامشان مجازی، من درآوردی و دروغین نیستند.

این بلایی است که سر خود آورده‌ایم: زیبایی زندگی را از خود گرفته‌ایم تا افکار خودمان را در میان مشتی واقعیت مجازی شبح گونه، کفن پوش کنیم. مرگ، جایی در انتهای این زندگی بی‌معنی و بی‌مرام است. نیستی جایی در لابلای این حیات مشحون از خرافات مجازی است. خرافاتی که ظاهر فکر به خود می‌گیرند، اما ما به ازای واقعی و حقیقی ندارند. هستند، چون ما به آن جان داده‌ایم. نیست خواهند شد، اگر ما به خویشتن خویش باز گردیم. ما جن زدگان این زندگی مجازی مرگ‌آلوده‌ایم!

بازنشستگی، کلیدی برای گشودن دروازه‌های نوجوانی

 حالا وقت آن رسیده است که شما را از این «دور باطل» و سرگردانی در میان توهمات خودساخته بیرون بکشند. شما می‌ترسید! چون این دستگاهِ گریز از مرکز، شما را بیرون انداخته است و شما، همه چیز را چرخان و رقصان نمی‌بینید. رنگ‌ها، درون هم نمی‌روند. همه چیز ابعاد واقعی خود را دارد. هیچ چیز، کج و معوج نیست. مانند نوزادی، تازه از تنگنای زهدانِ مادر برون جسته! وحشت زده جیغ می‌زند و گریه می‌کند.

شما به این زندگی جدید، وامدارید. مدت‌هاست که آن را رها کرده‌ای و فقط لبخندی به لب، یادی از آن کرده‌اید. حال آن که فرصتی تازه در برابر شما گشوده شده‌ است: این که نوجوانی شوید با عمق و درایت پیری و میان‌سالی! فاقد آن خامی و ساده‌لوحی که شما را به درون بن‌بست‌های تیره و تاری راند که زندگی را در قالبی سیاه و سفید به شما عرضه کرد و در آن دور باطل وهم‌انگیز گرفتار نمود.

 کافی است، به خویشتن برگردید! عشق روسپیان بزک کردۀ عفیف‌نما را از سر دور کنید. عادت به دیوارهای سیاه از هر سو سر برآورده را ترک کنید. بفهمید که زندگی با طلوع خورشید با زیبایی هر چه تمام‌تر شروع می‌شود. وگرنه، پرندگان را چه می‌شود که این طور از خود بی‌خود می‌شوند؟ مگر چه می‌بینند؟ چه احساسی می‌کنند؟ پس چرا دیدۀ سر و دل ما چنین کور و گوش شنوای عقل ما کر شده است؟ چرا نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، حس نمی‌کنیم؟

 دقیقا این نقطۀ آغازین تحول است. از همین جا شروع کنید.

 پای درس پرندگان بنشینید. در حضرت و محضر درختان، دست به سینه بایستید. یک به یک، آن چه را از شما ربوده‌اند، بازسازی کنید. حافظۀ شما باید برگردد و زیبایی‌ها را ببیند. این تنها راه چاره، برای نجات از دایرۀ بسته‌ای است که سه دهۀ تمام به من و شما تحمیل شد.

آموختن مجدد مهارت‌ها

 بخش مهمی از آن چه یاد گرفته‌ایم. خزعبل است. حرف مفت است. مسخره است. آموختیم تا آن گونه که از ما طلب می‌شود، پاسخ بدهیم. اگر معادله‌ای در دنیای واقع به چهار ختم می‌شود، آموخته‌ایم تا بنا به مصلحت، کم و زیادش کنیم.

باید نوجوانانه، به دستانمان اجازه دهیم که بسازد و از لذت ساختن سیراب شود. مهم نیست چه! بنویسید… هر چه دلتان می‌خواهد. بسرایید، هر چه بر زبانتان جاری می‌شود. بندهای روی قلم را نباید گسست، باید آتش زد. بسازید؛ نقشی بر صفحه‌ای سفید… نقاشی زیبایی از طلوع… تصوری از غروب… چکش را بردارید و با آن چیزی را صاف کنید. پیچی را محکم کنید. چیزهایی را بسازید و حس کنید که ساختن، چقدر زیبا و هیجان انگیز است تا کمی از آن خامی را از بر و دوش خود بتکانید.

 شاید از این پس، راه دیگری را باید در پیش گرفت. نترسید! فرصت دارید. در این دنیای وانفسا، گاهی پیران را سالیان متمادی در پیش است. اما نوزادان را گاهی دمی برای نفس کشیدن نیست.

باید چیزهای تازه آموخت.

  مانند نوجوانی در آغاز آموختن، با ذهن پیری که خوب می‌داند چه می‌خواهد و چه می‌کند!